نگاهی به فيلم های دايره زنگی و جنگ ترياک
پريسا بخت آور کارگردان فيلم دايره زنگی از مهمانان کنفرانس ارتباط با جهان فارسی زبان بود که مدتی قبل در دانشگاه سواس لندن برگزار شد. اين کنفرانس جدا از سخنرانی ها و بحث های جالبی که پيرامون وضعيت رسانه ها در کشورهای فارسی زبان در آن مطرح شد، فرصتی را برای شرکت کنندگان فراهم کرد تا به تماشای دو فیلم دایره زنگی ساخته پریسا بخت آور و جنگ تریاک ساخته صدیق برمک بنشینند.
دايره زنگی
دایره زنگی یک کمدی اجتماعی مفرح، جذاب و سرگرم کننده و در عین حال بسیار تامل برانگیز است. مطالعه ای جالب در فرهنگ طبقه متوسط شهری امروز ایران و هرج و مرج و آشفتگی ناشی از جابجایی طبقاتی و تضاد بین سنت و مدرنیته. فیلمی با فیلمنامهای نسبتا محکم و منسجم که بر اساس ماجراهایی که در یک آپارتمان مسکونی بین همسایهها بر سر دیش ماهواره بوجود میآید ساخته شده و تصویری طنزآمیز از هرج و مرج حاکم بر جامعه امروز ایران ارائه میکند.
به اعتقاد من دایره زنگی علیرغم تجربههای بخت آور در ساختن سریالهای تلویزیونی و دارا بودن برخی نشانهها و عناصر ژانر فیلمهای آپارتمانی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران با هوشمندی از ساختار قالب این سریال ها فاصله میگیرد و موفق میشود خود را به یک سطح هنری بالاتری ارتقاء دهد. آپارتمان در این فیلم همانند فیلم اجاره نشینهای مهرجویی تمثیلی از کل جامعه ایران با تمام تناقضها، پیچیدگیها و بحرانها است. در این فیلم آپارتمان نمونه ای کوچک از جامعهای آشفته و پر هرج و مرج است. و ماهواره تمهید خوبی برای نمایش این آشفتگی است.
برخورد دوگانه و رفتار تناقض آمیز ایرانیها با پدیده ماهواره و حضور مزاحم، پردردسر و ویرانگر آن در زندگی طبقه متوسط شهری ایران در این فیلم به خوبی تصویر شده است.
دایره زنگی فیلمی شخصیت محور نیست بلکه بر اساس پاره روایت های موازی پیرامون آدمهای متعدد فیلم که هر کدام تیپی از افراد جامعه امروز ایران را نمایندگی میکنند ساخته شده.
ريتم تند فيلم و تعدد شخصيت ها، فرصت کافی برای تمرکز روی شخصيت ها را به کارگردان نمی دهد.
وجود برخی تیپهای اجتماعی مثل مرد بازنشسته سلطنت طلبی که هنوز در رویای بازگشت اعلیحضرت به وطن است با اینکه نقش دستمالی شدهای است اما با بازی بسیار خوب بازیگر نقش سرهنگ و دیالوگهای جذاب و غافلگیر کنندهاش به یکی از جالب ترین نقشهای سینمایی ایران در سالهای اخیر تبدیل شده است.
رضا شریفی نیا و صابر ابر بيش از حد کليشه ای اند. مهران مدیری و باران کوثری علیرغم شباهتهای نقشهایشان با برخی نقشهای گذشته اندکی متفاوت تر به نظر می رسند. اما بازی امید روحانی، دوست منتقد ما که اخيرا بازيگر هم شده، بسیار عالی و ستودنی است. همينطور بهاره رهنما که در نقشی متفاوت، گرم و دوست داشتنی ظاهر شده است.
افشای ماهیت واقعی شخصيت شیرین(باران کوثری) در پایان فیلم که در حد یک شوک و ضربه غافلگیر کننده عمل میکند با ساختار کمدی فیلم هماهنگی ندارد. به خصوص سکانس تعقیب و گریز نهایی و در نهایت پایان تحمیلی فیلم یعنی دستگیری شیرین(تحميل شده از طرف وزارت ارشاد به کارگردان)، فیلم را از مسیر کمدی جدا کرده و در مسیر دیگری قرار میدهد.
به علاوه فضای فیلم و کار در محدوده بسته مجتمع آپارتمانی این امکان را به بخت آور نمیدهد که به تقطیع درست نماهای فیلم بپردازد. از اینرو او سعی کرده با استفاده از دوربین روی دست و نماهای بلند به تعقیب سوژه و ثبت کنشهای جاری در صحنه بپردازد.
با اين حال بخت آور در نخستین فیلم سینمایی خود تواناییها و قابلیتهای خود را به عنوان کارگردانی مسلط به ابزار سینما ثابت میکند. کارگردانی که میداند چگونه از بازیگران حرفهای سینما و تلویزیون بازی بگیرد و ضرباهنگ تند فیلم را تا آخر حفظ کند.
جنگ ترياک
جنگ تریاک، دومین فیلم بلند صدیق برمک سینماگر افغان؛ کمدی سیاهی درباره افغانستان امروز است. دو سرباز آمریکایی یکی سفید پوست و دیگری سیاه پوست که هلی کوپترشان سقوط کرده پس از بیدار شدن از یک بیهوشی طولانی خود را در صحرای سوزان و برهوت مییابند که تنها ساکنان آن خانواده پرجمعیت یک زارع خشخاشاند که در یک تانک سوخته باقیمانده از نیروهای روسی زندگی میکنند.
آمریکایی سفید پوست که فرمانده است و زخمی شده رفتاری نژاد پرستارانه و تحقیر آمیز با سرباز سیاه پوست دارد و او را وادار میکند تا او را کول کرده و به جای آبادی برساند. آنها مثل قهرمانان تاتر پوچیاند که از دنیای مدرن به یک دنیای بدوی، وحشی و غیرمتمدن پرتاب شدهاند. جهانی بلازده و نفرین شده که ساکنانش از ظلم و بیشرافتی مینالند و آرزوی مرگ میکنند.
برمک در این فیلم تلاش زیادی کرده تا موقعیتی انتزاعی و در عين حال گروتسک خلق کند. شخصیتها نیز تا حدی پرداختی انتزاعی دارند. آمریکاییها همانقدر گنگ و ناشناساند که بومیها. هیچ اشارهای به اینکه آنها کی هستند و ماموریت آنها چیست نمیشود. اما برمک در ساختن این جهان انتزاعی و گروتسک چندان موفق نیست. بستر رئالیستی فیلم و اشارههای صریح آن به مبارزه نیروهای درگیر در جنگ افغانستان مانع از تبدیل فیلم به یک اثر کاملا انتزاعی میشود.
نگاه برمک به جامعه افغانستان، حضور نیروهای آمریکایی در آن و دموکراسی صادراتی آنها نگاهی انتقادی و به شدت بدبینانه است. امریکاییها آنقدر ذلیل و درماندهاند که چند کودک بومی میتوانند آنها را بفریبند و به دام اندازند. آنها وارد سرزمینی شدهاند که پیش از آنها گورستان سربازان روس بوده است. آنها حتی قدرت تشخیص زنان و مردان را از هم ندارند و با دیدن پاهای لخت قاچاقچیان مرد که لباس زنانه به تن کردهاند، غرق در فانتزی جنسی میشوند. از سوی دیگر بومیها نیز دائما در ستیز و کشمکش با یکدیگر هستند و این امریکاییها هستند که با دخالت و میانجیگری آنها را به صلح و آرامش دعوت میکنند.
در میان بومیان زن آبستنی است که تمثیلی از کشور افغانستان است و کودک ناقصی که در پایان فیلم به دنیا میآورد استعارهای از دموکراسی مورد ادعای غربیها برای این سرزمین نفرین شده است.
فیلم از نظر سبک آشفته به نظر میرسد و بین دو جهان رئالیستی و انتزاعی معلق است. به علاوه صحنههایی در فیلم وجود دارد که گنگ مبهم و سوء تفاهم برانگیزند. دقیقا مشخص نمیشود که مردان زن پوش که زیر چادر اسلحه پنهان کردهاند چه کسانی هستند. ریتم فیلم نیز یک دستی ندارد. در بخش اول فیلمساز توجه عمده خود را معطوف به رابطه تحقیرآمیز و استثمارگرایانه بین دو سرباز امریکایی ساخته اما در بخش میانی و پایانی فیلم از آنها غافل میشود و به سراغ بومیها میرود و نمیتواند بین این قسمتها از نظر روایتی و ریتم تصویری تعادل ایجاد کند. با این حال جنگ تریاک نشان میدهد که سازنده آن فیلمسازی آشنا با قواعد قصه گویی به سبک مدرن در سینماست.
پرتره ستارگان
گزارشی از نمايشگاه ونيتی فر در لندن
نمایشگاه ونیتی فر(Vanity Fair) یکی از جالب ترین و منحصر به فردترین نمایشگاههایی بود که به مدت طولانی از 14 فوریه تا 26 می در گالری پرتره ملی لندن(National Portrait Gallery) برپا شد. این نمایشگاه به مناسبت نود و پنجمین سال انتشار مجله مشهور ونیتی فر و بیست و پنجمین سالگرد انتشار مجدد آن پس از یک دوره وقفه طولانی، برپا گردید.
ونیتی فر نام مجلهای است که در سال 1913 به وسیله ناشری نيويورکی به نام کانده نست(Conde Nast) در زمینه مد منتشر شد. کانده نست ناشری بود که با انتشار نشريات وزين و معتبری چون ووگ و ونيتی فر که بيشتر مخاطبان آن ثروتمندان و اقشار مرفه جامعه آمريکا بودند، توانست امپراتوری بزرگی در عرصه نشر برای خود دست و پا کند.
انتشار مجله ونيتی فر با طراحی و سليقه هنری بالا، با تولد مدرنیسم در هنر و ادبیات همزمان بود و در طول تاریخ انتشارش، محلی برای چاپ پرترههایی منحصر به فرد از چهرهها و شمایلهای بزرگ دنیای موسیقی، ورزش، سینما، مد، ادبیات، سیاست و فرهنگ در قرن بیستم بوده است. از کلود مونه، برناود شاو، جیمز جویس، ويرجينيا وولف، پيکاسو، سرگئی آيزنشتين، ژان کوکتو، ايگور استراوينسکی و آلبرت انیشتین گرفته تا دیوید هاگنی، آرتور میلر، مدونا، تام کروز و نیکول کیدمن. پرترههایی که با لنزهای دوربینهای بزرگترین عکاسان مد قرن بیستم مثل من ری، بارون دومير، ادوارد استیچن، انی لی بوويتز و ماریو تستينو ثبت شده است.
نمایشگاه ونیتی فر، دو دوره از انتشار این مجله دنیای مد و سلبریتیها را در بر میگرفت. دوره اول از 1913 تا 1936 و دوره دوم از 1983 تا امروز. دوره اول انتشار ونیتی فر مصادف است با عصر جاز و معرفی هنر مدرن و آوانگارد در نمایشگاه آرموری شو(Armory Show) نیویورک در 1913. دورهای که آثار نویسندگان بزرگی چون دی اچ لارنس، ویرجینیا وولف و دورتی پارکر منتشر شد. دورهای که عکاسان آوانگاردی چون من ری، سیسیل بیتون و ادوارد استی چن به عکاسی پرتره از چهرههای مشهور و سلبریتیهای دنیای مدرن پرداختند.

عکسهای نویسندگانی چون برناود شاو، اچ وی ولز، دی اچ لارنس، ارنست همینگوی، توماس هاردی، گرترود استاين و جیمز جویس در کنار عکسهای ستارگان بزرگی چون داگلاس فربنکس، بت دیویس و گری کوپر نشان میدهد که نویسندگان در این دوره محبوبیت و شهرتی هم تراز با ستارگان عالم سینما داشتند تا حدی که عکسهای آنها بر روی جلد مجلات غیر ادبی و مردم پسندی چون ونیتی فر چاپ میشد. چیزی که امروز به ندرت میتوان در دنیای غرب مشاهده کرد. مقایسه عکسهای دوره اول و دوره دوم این نمایشگاه نشان میدهد که نویسندگان در عصر کنونی دیگر آن محبوبیت و نفوذ تودهای را ندارند و به اصطلاح سلبریتی به حساب نمیآیند. در این میان چهرههایی چون آرتور میلر، سلمان رشدی، سوزان سونتاگ و نورمن میلر یک استثنا محسوب میشوند. درواقع اینها شهرت خود را در میان عوام بیشتر از آنکه مدیون کتابها و آثارشان باشند، مدیون جنجالها و شایعاتی هستند که پیرامون زندگی و روابط شخصی آنها درست شده است.
بیشترین عکسهای این دوره متعلق به عکاسان مشهوری چون من ری(Man Ray)، ادوارد استیچن(Edward Steichen)، نیکولاس موری، سیسيل بیتون و هلن بریکر است. من ری، نخستین عکاسی بود که از چهرههای ادبی و هنری برجستهای چون پيکاسو، جیمز جویس، سینکلر لوییس، گرترود استاين و بسیاری دیگر عکاسی کرده است.
من ری دو بار از پيکاسو عکاسی کرد، يک بار در 1922 و بار ديگر ده سال بعد در 1932 در پنجاه سالگی او.
هلن بریکر نیز در دهه بیست در پاریس عکاسی داشت و در همین دوره است که بسیاری از چهرههای صاحب نام ادبی و روشنفکری مثل ارنست همینگوی، مشتری آتلیه عکاسی او بودهاند.
ادوارد استيچن نيز در دهۀ 1920، به عنوان یک عکاس برجسته در زمينه عکاسی مد و پرتره کار می کرد. وی یکی از سرشناس ترین عکاسان جهان بود که در آغاز قرن بيستم، پرتره های به یاد ماندنی از نويسندگان، فيلمسازان، هنرپیشگان، رقصندگان، معماران و سياستمداران و سایر چهره های سرشناس، تهیه کرد.
کانده نست ناشر ونيتی فر که دنبال عکاسی حرفه ای با سليقه بالا برای مجله اش می گشت در سال 1923 استيچن را به عنوان مدير بخش عکاسی نشريات کانده نست استخدام کرد. استيچن نيز با درک هنری کاملا مدرن اش از عکاسی مد و پرتره، قواعد زيبايی شناسی نشريات مد را دگرگون کرد. او که از دنيای نقاشی پا به دنيای عکاسی گذاشته بود، درک هنری بسيار بالايی از اين هنر داشت که در پرتره هايش از چهره های سرشناس، کاملا مشهود است.
استيچن رويکردی عقلانی به هنر عکاسی داشت و کار برای نشريات تجاری را در تضاد با هنر عکاسی نمی ديد. پرتره های او از ستارگان سينما، آنها را در نظر مردم به عنوان روياهايی دست نيافتنی ترسيم می کرد و تصويری باشکوه، خيالی و اسطوره ای از هاليوود می ساخت.
یکی از دیدنی ترین عکسهای این بخش، عکس پیتر لوره، بازیگر معروف آلمانی و ایفاگر نقش سریال کيلر فیلم ام(M) شاهکار فریتزلانگ است که لوشا نلسن در سال 1935 بعد از مهاجرت لوره به امریکا و فعالیت در هالیوود از او گرفته. در این عکس نلسن، صحنهای از فیلم ام(M) را که پیتر لوره وحشت زده به دیوار تکیه داده و در محاصره گدایان و مردم قرار گرفته و انگشت دهها نفر به سمت او به عنوان قاتل و مجرم نشانه رفته، بازسازی کرده است.
در این بخش همچنین عکس سیاه و سفیدی از فریدا کالو، نقاش سورئالیست مکزیکی و همسرش دیگو ریورا وجود دارد که در سال 1931 گرفته شده و کار عکاسی است به نام پیتر ای جولی.
بخش دوم این نمایشگاه مربوط بود به پرترههای مجله ونیتی فر از سال 1983 تا سال 2007. انتشار مجله ونیتی فر در سال 1936 به دلایل اقتصادی متوقف شد اما بعد از 50 سال کارش را دوباره در سال 1983 با عکسهایی از سوزان سونتاگ و نورمن میلر بر روی جلد آغاز کرد. در این بخش عکسهایی از عکاسان پرتره معروفی چون انی لی بوويتز(Annie Leibovitz )، هلموت نیوتن، بروس وبر و ماریو تستينو به نمایش گذاشته شده بود.
تکنولوژی مدرن و توسعه تکنیک های عکاسی باعث شد که عکسهای این بخش از نظر رنگ، کیفیت چاپ، رزولوشن و اندازه بسیار چشمگیر باشد. عکس بزرگ مایکل تامپسون از جولین مور که مثل پیکره ونوس ولاسکوئز، برهنه در رختخواب دراز کشیده، جلوه زیبا و خیره کنندهای دارد.
بیشتر عکسهای دیدنی این بخش کار عکاس زنی است به نام انی لی بوویتز(Annie Leibovitz)، عکاسی که در سی سال گذشته در دنیای سلبریتیها و شمایل های سینما و هنر پرسه زده و عکسهای زیبا و درخشانی از آنها گرفته که در مجله رولینگ استونز و ونیتی فر منتشر شده است. درواقع لی بوویتز جای خالی ادوارد استیچن و من ری را در دوره دوم مجله ونیتی فر پر کرده و با عکسهای فوقالعادهاش سطح هنری این مجله را ارتقاء بخشیده است.

عکسهای لی بوویتز که سلبریتیها را در موقعیتهای خاص متناسب با شخصیت آنها و دنیای ذهنی شان قرار میدهد، واقعا منحصر به فرد و تماشایی است. مثل عکسی که از جرج کلونی در شب گرفته و او را روی قایقی در امواج دریا زیر نور پروژکتورها در حال کارگردانی دستهای از پریان دریایی نشان می دهد و میخواهد تداعی گر فریتز لانگ در حال کارگردانی صحنهای از فیلم عظیم و باشکوه متروپلیس باشد. یا عکس سیاه و سفید رابرت دونیرو که با لباس و کفش سیاه روی صندلی نشسته و به دوربین خیره شده است. همینطور عکس سیاه و سفید خاطره انگیزی از کاپولا، اسکورسیزی، اسپیلبرگ و جرج لوکاس فیلمسازانی از یک نسل در روزگار جوانیشان و عکس برهنهای از کیرا نایتلی و اسکارلت يوهانسن در پس زمینهای سیاه که جذابیت جنسی آنها را به تمامی در قاب گرفته است.
اما زیباترین عکس انی لی بوویتز، پرترهای است از رابرت میچم با بارانی خاکستری و سیگاری گوشه لب که در هوای ابری و مه آلود روی پل ایستاده و انگار از دل فیلم تنگه وحشت بیرون جهيده است.
اما عجیب ترین و دیدنی ترین عکس نمایشگاه، عکس دسته جمعی ستارگان بزرگ سینمای دیروز و امروز یعنی ونسا ردگريو، کاترین دونوو، نیکول کیدمن، سوفیا لورن، کیت بلانشه، گوئينت پالترو و کیت وینسلت بود که آنها را در کنار هم در یک قاب نشان میداد، بدون اینکه آنها واقعا کنارهم ایستاده باشند. این عکس نیز کار انی لی بوویتز بود که در ویژه نامه هالیوود مجله ونیتی فر منتشر شد. درواقع لی بوویتز هر کدام از این ستارگان را بطور جداگانه در منزل شخصیشان عکاسی کرده و با تکنیک کولاژ آنها را در کنار هم قرار داده. اما نتیجه کار او آنقدر واقعی است که به سختی میتوان باور کرد که این آدمها جدا از هم در لندن، نیویورک و لسآنجلس عکاسی شده باشند.
در میان عکسها همچنین عکسی از یک عکاس ایرانی به نام فیروز زاهدی وجود داشت که از ستاره مشهور جنیفر لوپز در لباس شنا گرفته بود و روی جلد مجله ونیتی فر در سال 1998 چاپ شد. فیروز زاهدی از دهه هشتاد تاکنون از سلبریتیها عکاسی میکند و پرترههایش از کاترین زتاجونز و الیزابت تایلور بسیار مشهور است.
پوستر نمايشگاه همچنين عکسی بود از هيلاری سوانک بازيگر خوب هاليوود، کار عکاسی به نام نورمن جين روی که او را با بدنی عضلانی در حال دويدن در ساحل دريا نشان می داد.
از نمایشگاه که بیرون میآمدم با آیدین آغداشلو نقاش و هنرمند برجسته ایرانی برخوردم که از کانادا به ایران برمیگشت و از فرصتی که برای توقف در لندن داشت استفاده کرده بود و به تماشای نمایشگاه ونیتی فر آمده بود. نمایشگاهی که ارزش بارها ديدن را داشت و بيننده از ديدن عکس های جذاب و خيره کننده آن سير نمی شد.
* نقل از راديو زمانه
کن، مکه سينمای جهان است
مدت زيادی است که اين صفحه آپ ديت نشده. علتش بيشتر تنبلی است تا گرفتاری. اگرچه در طول ماه های گذشته واقعا گرفتار بودم. گرفتار سفر به کن و چند کنفرانس سينمايی در لندن. حالا هم که فستيوال ادينبرا در پيش است که دو فيلم از ايران در برنامه هايش ديده می شود: آواز گنجشک های مجيد مجيدی فيلمی که اصلا دوست ندارم دوباره ببينم و همان يک بار که با سارا در فستيوال فجر ديدم برای هفت پشتم هم بس است. از ميان فيلم های مجيدی تنها رنگ خدا را دوست دارم و راجع بهش هم در کتاب مسعود فراستی نوشته ام.
فيلم ديگر سه زن است که منيژه حکمت ساخته و دلم می خواهد بازی نيکی کريمی را در آن ببينم.
فستيوال کن امسال پر از نام های بزرگ بود: وودی آلن، کلينت ايستوود، استيون اسپيلبرگ، برادران داردن، اتوم اگويان، امير کاستاريکا، استيون سودربرگ، ويم وندرس، فرناندو ميرلس و والتر سالس.
اما مقررات کن آنقدر سخت و عذاب آور است که آدم عطای ديدن فيلم را به لقايش می بخشد. من امسال اولين بار بود که در کن شرکت می کردم و جدا از زرق و برقش به نظرم هيچ برتری ای بر فستيوال های نسبتا کم اهميت تری مثل ادينبورگ يا لندن يا حتی کارلووی واری نداشت.
کارلووی واری در ميان اين فستيوال ها واقعا جذاب ترين است. از هر نظر. از نظر تنوع فيلم ها، برنامه ريزی، نظم و احترامی که برای منتقدان و نويسندگان سينمايی و خبرنگاران قائل است. در کن به قول مازندرانی ها سگ صاحبش را نمی شناسد.
اما کن برای من رويای بزرگی بود که هميشه دلم می خواست آن را از نزديک ببينم. به قول ممد حقيقت که از سرقفلی های فستيوال کن است، کن مکه سينماگران و منتقدان است و هر سينماگر و منتقدی يک روز واجب الکن می شود و بايد به اين زيارت سينمايی برود.
کن برای من فرصتی بود تا برخی از فيلمسازان مورد علاقه ام را از نزديک ببينم اگرچه مقررات دست و پاگير کن اجازه نداد با آنها گفتگو کنم ولی همين که توانستم در کنفرانس های مطبوعاتی فيلم هايشان شرکت کنم و سوال هايم را مستقيما با آنها مطرح کنم و از آنها عکس بگيرم، برای من غنيمت بود، سينماگرانی چون وودی آلن، کلينت ايستوود، والتر سالس، بردران داردن، اسپيلبرگ و چند نفر ديگر.
ايرانی های زيادی را هم در کن ديدم که بعضی از آنها سال هاست به کن رفت و آمد دارند چه به عنوان مديران سينمايی نهادهايی مثل بنياد فارابی و وزارت ارشاد يا پخش کنندگان فيلم و يا مديران مجلات سينمايی از جمله: برادران اسفندياری، برادران موسوی، علی معلم، محمد اطبايی، نسرين ميرشب، سيف الله صمديان و تعدادی ديگر که برخی از آنها کن را ارث و ميراث پدری خود می دانند و آدم احساس می کند جز خودشان حاضر نيستند هيچ ايرانی ديگری را ببينند که در خيابان های کن قدم بزند.
لابد گزارش ها ی روزانه مرا در سايت زمانه خوانده ايد و عکس های مرا ديده ايد اما مطابق معمول برخی از مطالب و گفتگوهايم را که احساس می کنم بايد بيشتر ديده شوند در اين صفحه می گذارم از جمله گفتگويی را که با ممد حقيقت در کن انجام داده ام و همان روزهای اول فستيوال از زمانه پخش شد:

گفتگو با محمد حقیقت
محمد حقيقت از منتقدان قديمی سينماست که سال هاست در فرانسه اقامت دارد اما برای علاقمندان سينما به ويژه خوانندگان مجله فيلم و ديگر نشريات سينمايی ايران نامی آشناست و آنها اغلب گزارش هايی را که او هر ساله از کن يا ديگر فستيوال های سينمايی جهان می فرستد، می خوانند.
حقيقت بيش از سی سال قبل به انگيزه تماشای فيلم های مطرح تاريخ سينما که نامشان را در کتاب تاريخ سينمای آرتورنايت به ترجمه نجف دريابندری ديده بود، به فرانسه رفت اما چنان که خود می گويد، عاشق پاريس شد و در همان شهر رحل اقامت افکند.
حقيقت، علاوه بر نشريات سينمايی ايران برای مجله های سينمايی فرانسه مثل کايه دوسينما نيز مطلب می نويسد و ارتباط نزديکی با دست اندرکاران فستيوال کن دارد و با سياست ها و تصميم گيری های آنها از نزديک آشناست. به همين دليل به محض ديدن او در کن، قراری برای گفتگو می گذارم و با هم فستيوال کن و سياست های اخير آن را مرور می کنيم.
آقای حقیقت؛ شما ظاهرا پای ثابت فستیوال فيلم کن هستید و سالها است که در این فستیوال شرکت میکنید. از دید شما کن امسال چه تفاوت بارزی با دورههای گذشته دارد؟
به نظر من امسال کن جنبه سیاسی بیشتری گرفته یعنی فیلمهایی که امروزه در دنیا ساخته میشوند، اصولا جنبههای سیاسی بیشتر به خودش گرفته و مردم و سینماگران به ویژه، یک حالت تعهد بیشتری نسبت به جامعه پیرامون خودشان حس میکنند. این نسبت به فیلمهایی هست که تا حالا ما در کن ديديم.
مثلا امسال فیلم کوری از فرناندو میرلس که قبلا فیلم خوب شهر خدا را ساخت، در بخش مسابقه کن به عنوان فیلم افتتاحیه بوده. ولی ظاهرا منتقدان از اين فيلم راضی نبودند. به نظر شما انتخاب چنین فیلمی به عنوان فیلم افتتاحیه، تا چه حد میتواند به اعتبار فستيوال کن لطمه بزند؟
در هرحال این یادمان باشد که اینها حدود 1780 فیلم از سراسر جهان دیدند و حتی وقتی میخواستند فیلمهايشان را اعلام بکنند در کنفرانس مطبوعاتی در پاریس، یک هفته این کنفرانس را به تاخیر انداختند. به دلیل اینکه به حد کافی فیلمهای خوب به نظر کمیته انتخاب پیدا نکرده بودند و اول هم حدود 18-19 تا فیلم انتخاب کردند و بعد دو سه تا فیلم دیگر اضافه شد از جمله مثلا فیلم کلینت ایستوود. شاید یک دلیل آن را میتوانیم اين بدانيم که تعداد فیلمهای با کیفیت فوقالعاده بالا که نظر اینها را جلب بکند کمتر بود و یا اینکه کمیته انتخاب ندیده است.
تا امروز چند تا فیلم دیدید و از ميان فیلمهایی که دیدید کدام یک به نظر شما بهتر بوده و شانس بیشتری دارد برای دریافت نخل طلا؟
با توجه به اینکه الان سه چهار روز است که از شروع جشنواره گذشته و تعداد فیلمهایی که دیدیم خیلی محدود هستند و چهار پنج تا بیشتر نیستند به اضافه اینکه یک سری هم در بخش نوعی نگاه دیدیم، نمی توان قضاوت کرد. مثلا فیلم افتتاحیه بخش نوعی نگاه، فیلم بسیار بسیار قوی ای بود از انگلیس و راجع به ارتش آزادی بخش ایرلند...
منظورتان فيلم گرسنگی است که راجع به بابی ساندز است؟
بله درست میگویید. این فیلم هم از نظر ساختاری و هم از نظر موضوع قوی بود و حتی به نظر آمد که این فیلم میتوانست جایش را عوض کند و به جای مثلا آن فیلم کوری در بخش افتتاحیه قرار بگیرد.
به نظرم فستيوال کن یک مقدار دارد در انتخابها و تقسیم فیلمها در بخشهای مختلف اشتباه میکند. مثلا فیلم وودی آلن را میبینیم که در بخش مسابقه نیست درحالی که اگر بود، احتمالا یکی از نامزدهای اصلی دریافت نخل طلا بود. نظر شما چیست؟
دقیقا. منتها وودی آلن امروز آنقدر مشهور و بزرگ است که مثل برگمان و غیره در سالهای آخر، فیلمهای اینها را میگذارند خارج از مسابقه و ترجیح میدهند سراغ فیلمسازهای دیگری بروند. به اضافه اینکه این احتمال هم هست که خود وودی آلن خواسته باشد که فیلمش در مسابقه نباشد. این را هم باید در نظر گرفت.
شما فیلم را دیدید؟
فیلم را دیدم و بسیار فیلم فوقالعادهای است و به نظر میآید وودی آلن در این فیلم به یک حالت بلوغ کامل رسیده.
درمورد پایان آن چه فکر میکنید؟ فکر نمیکنید که یک مقدار پایان ملودراماتیکی دارد؟
به هرحال این نوع پایانها، تیپ پایانهای هالیوودی است که همه را جذب میکند و خوشحال میکند و به هرحال فيلم در تیپ فيلم های هالیوودی هم ساخته شده، با اینکه یک سری ارژینالیتیهایی هم دارد.
چون مثل کارهای دیگر وودی آلن اين فیلم یک نوع تراژیکمدی است و پایان آن همانطوری که گفتید هپی اند است و آن زهر فیلم را میگیرد.
اشکالی هم ندارد.
شما خوشتان آمد؟
بسیار. لازم نیست همه فیلمها پایان تلخ داشته باشد.
اینها که میگویم به معنی بدی فیلم نیست اما من انتظار دیگری از پایان بندی فیلم وودی آلن داشتم ولی خب به هرحال همانطوری که گفتید فیلم بسیار هوشمندانهای بود. خب دیگر چه دیدید آقای حقیقت؟
یک فیلمی بود از اسراییل که راجع به جنگ لبنان ساخته بودند.
والس با بشیر.
بله. این فیلم راجع به کشتار فلسطینیان هست در آن دو اردوگاهی که سال 1989 این اتفاق افتاد و آدمهای بیگناه فلسطینی بسياری در این کشتار کشته شدند و جالب اينکه امروزه یک فیلمساز اسراییلی این مساله را مورد توجه قرار میدهد و به آن پرداخته. البته در قالب يک فیلم انیمیشن. ولی در آخر میآید یک بخشی از فیلمهای مستندی را که از اين واقعه گرفته شده در پایان فیلم اضافه میکند و نشان میدهد که به هرحال آدمهای متعهدی هم میتوانند در یک کشوری مثل اسراییل وجود داشته باشد که وجدان انسانی بیداری داشته باشند نسبت به فجایعی که پیش میآید. یا یک فیلم بسیار خوب دیگر...........
ببخشید همین جا، در مورد فیلم والس با بشیر، به نظر شما اين فیلم نگاه انتقادی دارد نسبت به سیاستهای اسراییل در قبال فلسطین؟
انتقادهای شدید آن طور که ما فکر کنیم باید بایستد و موضع محکمی بگیرد، نه. ولی یک نوع افشاگری میکند...
بیشتر جنگ را محکوم میکند تا سیاستها را.
بله ولی در هرحال نشان میدهد که این عمل توسط دولت اسراییل انجام شده و این را هم همه میدانند که آنها بودند که حمایت کردند از آن دولت.
ولی وقتی از صبرا و شتیلا صحبت میکند، بیشتر تقصير را میاندازد گردن فالانژها تا مثلا اسراییل.
در حالی که ما میدانیم به هرحال پشت اين کشتار، اسراییلی ها بودند.
ولی فيلم این را نمیگوید.
این را میگذارد به عهده تماشاچی.
نه من فکر میکنم خیلی زیرکانه از کنار آن رد میشود.
ولی در هرحال من فکر میکنم مطرح کردن خود این موضوع باعث میشود که باز یک عده زیادی امروزه بعد از چندين سال که از اين ماجرا گذشته دومرتبه راجع به آن و راجع به مسئولیت اسراییل در یک چنین موقعیتی و جنگ و فاجعهای که رخ داده بحث کنند وبپرسند که چرا اینها این کار را کردند.
نظر شما در مورد حضور فیلمهای انیمیشن در بخش مسابقه کن چیست؟
خب این موضوع از یک زاویهای، باز بودن کن را نشان میدهد که در هر حال اينها فکر نمیکنند که همان قاعدههایی که از قبل تعیین شده باید فقط همانها را رعایت کنند و دست به یکسری کارهای جدیدتر می زند و به هرحال زمینه را بازتر میکند برای چنین فیلمهایی و نمونه آن هم فیلم پرسپولیس بود که موفقیت بسیار زیادی در فرانسه و در سایر کشورها داشت به خاطر حضور در فستیوالی مثل کن.
میبینیم که امسال فیلمهای زیادی از سینمای آمریکای لاتین، از برزیل، آرژانتین و مکزیک در فستیوال هست. یعنی جهش سینمایی این قاره به نظر خیلی چشمگیر میآید در این چند سال اخیر. درباره موقعيت امروز سینمای آمریکای لاتین چه فکر میکنید؟
اگر دقت کنید و یک فلاش بک بزنیم و برگردیم، میبینیم که در تاریخ سینما، سینمای هر منطقهای یک پریود و دورانی داشته است. یک مدتی میآمده بالا و بعد افول میکند میرود پایین و اين دلایل گوناگونی دارد. یکی از دلایل آن مسائل اقتصادی هست، دلایل سیاسی هست، یکی جنبشهای منطقهای آن ناحیه هست. مثلا یک مدتی ما سینمای نووی برزیل را داشتیم.
گلوبر روشا و...
بله موج نوی برزيل وغیره که خیلی مطرح بودند اما مدتی بعد به دلایل اقتصادی و غیره خوابيد. یک مدتی سینمای اروپای شرقی را داشتیم که بسیار مطرح بودند. ميکلوش روژا و غیره که مدتی افت کرد و البته الان دوباره مطرح شده و آمده بالا.
تغییر وضعیت سیاسی جهان هم هست.
دقیقا. ولی این حرفها هم همه ارتباط پیدا میکند با وضعیت اقتصادی و یک مجموعه شرایط که دست به دست هم میدهند و باعث مطرح شدن سينمای يک منطقه می شوند.
تا چه اندازه زیبایی شناسی فیلم در این زمينه مطرح است؟
آن طور که من اينها را میشناسم، زیبایی شناسی هم مورد نظرشان هست. یعنی این بخش از سینما هم برایشان اهمیت دارد. کسی که یک زبان جدیدی در زمینه سینما آورده باشد یا کوششهایی در این زمینه کرده باشد به این هم خیلی اهمیت داده میشود.
چون شما در اول صحبتهايتان اشاره کردید که کن دارد سیاسی میشود. من میخواهم ببینم این نگاه سیاسی کن تا چه حد تاثیر میگذارد در انتخابهایش و باعث میشود که ارزشهای سینمایی کارهایی که ارائه میشود نادیده گرفته شود و خیلی از فیلمها حذف بشود.
همانطوری که میدانید الان وضعیت جهان خیلی سیاسیتر هست و اینها تاثیر میگذارد روی سینماگران و سینماگرها ملهم از این چیزها فیلمهای سیاسیتری نسبت به قبل میسازند و کسانی هم که فیلم انتخاب میکنند اینها هم تحت تاثیر جریان های سياسی جهان هستند و این تاثیر طبیعتا متقابل است.
به نظر شما اين نگاه سیاسی که کن دارد تا چه حد غلیظ است و تا چه حد ارزشهای سینمایی را نادیده میگیرد؟
تا آنجا که من اينها را میشناسم و در این ده پانزده سال با آنها همکاری میکنم، مساله سینما برايشان در درجه اول اهمیت قرار دارد ولی خب طبیعتا نسبت به مسائل روز دنیا هم نمیتوانند بیتفاوت باشند. مثلا ماجرای جرج بوش و ماجرای جنگ عراق و ماجرای فلسطین. مثلا الان یک فیلم فلسطینی فوقالعاده هست اینجا به نام نمک دریا. به هرحال این فیلم از نظر سینمایی چیز فوقالعادهای نیست. فیلم جالبی هست ولی خب چون موضوع آن جالب است، برای اينها جذاب است و انتخاب شده و در بخش نوعی نگاه هم هست. یک فیلمی هم بود راجع به لبنان که دیروز نشان دادند در بخش نوعی نگاه که از کاترين دونوو دعوت میکنند برود لبنان و آن مناطقی را که در حال جنگ است را ببیند.
یعنی مستند بود؟
نه مستند داستانی بود. ساختگی بود.
يعنی کاترين دونوو در نقش خودش ظاهر شده بود؟
بله به عنوان يک بازيگر مشهور فرانسوی به لبنان می رود. اسم فيلم هم می خواهم ببينم(I Want to See) بود.
آقای حقیقت، کن کاشف سینمای ایران بوده. هر ساله ما چند فیلم داشتیم و کن توجه زیادی به سینمای ایران میکرده در سالهای گذشته. ولی در ظرف این یکی دو سال اخیر ما میبینیم که یک چرخشی نسبت به سینمای ایران در کن صورت گرفته. به نظر شما این اتفاق ناشی از چیست؟ آیا میتوان گفت که دوره طلایی سینمای ایران در کن و اصولا فستیوال های جهانی به پایان رسیده؟
همان طور که قبلا گفتم، سينمای هر کشوری یک دورانی دارد و اين شامل ایران هم هست. یک دورهای آمد که با فیلم آقای امیر نادری شروع شد. دونده در سال 1985 در فستیوال سه قاره نانت مطرح شد و بعد در فستیوال های دیگر مطرح شد و جایزه برد و بعدش فیلمهای آقای کیارستمی و فیلمهای مخملباف، پناهی و قبادی و خیلی فیلمسازهای دیگر آمدند و مطرح شدند. منتها در این چند سال اخیر خیلی از فیلمسازان ایرانی که میبینند این تیپ فیلمها موفق است میروند و کپی میکنند. یکی از دلایل سقوط حضور سینمای ایران در فستیوالی مثل کن این است که خیلی کپی برداری شد. یعنی آن اریژینالیته و اصلیت خودش را از دست داد.
شما فیلمهایی که در سال گذشته در سینمای ایران تولید شد را دیدید؟
من حدود سی تا از آنها را دیدم.
برای کن ارائه شده بودند اینها؟
بله این سی تایی که برای کن آمده بودند را من دیدم.
ولی هیچ کدام قبول نشدند جز فیلم سامان سالور؟
هیچ فیلمی در بخش رسمی یا بخش منتقدین پذیرفته نشد و در آخرین لحظات فیلم آقای سامان سالور برای بخش دو هفته کارگردانان قبول شد.
شما فیلم را دیدید؟
بله من فیلم را دیدم. ترانه تنهایی تهران که فیلم فکر کنم فيلم سوم ایشان هست که به نظر من فیلم خوبی هم هست و از زاویههای مختلفی میشود آن را بررسی کرد.
يعنی به نظر شما فیلمی در حد فیلم ترانه تنهایی تهران نبود در ميان فیلمهای دیگر سینمای ایران که قابل حضور در کن باشد ؟
یک چیزی را فکر کنم که باید یادمان باشد و آن اينکه ایران یکی از 120 کشور توليد کننده فيلم دنیاست و امسال در تمام دنیا یک چیزی حدود 6000 تا فیلم ساخته شده که نزدیک به 1800 تا فیلمش رسیده به فستیوال کن و دیده شده و ایران تمام دنیا نیست. ایران هم یکی از این کشورها است. بنابراین هیچ قید و الزامی برای فستيوال کن نیست که حتما از یک کشوری مثل ایران فیلمی بگیرد. از تمام دنیا فیلم میآید و آنها میبینند و به سلیقهشان فلان فیلم خوب آمده گرفتند و فلان فیلم خوب نیامده. مثلا پارسال از ایتالیا هیچ فیلمی در بخش رسمی کن نبود اما امسال دو تا فیلم در مسابقه هست.
از سینمای انگلیس هم مثلا امسال هیچ فیلمی در بخش مسابقه نيست.
بله. در حالی که سينمای انگلیس به هرحال سینمای قوی ایست. بنابراین هیچ پارامتر خاصی نیست.
ولی با توجه به اینکه سینمای ایران به هر حال یک سینمای ملی بود و بعد با توجه به درخشش آن در کن، جنبه بینالمللی پیدا کرد اما حالا یک دفعه فید میشود از این فستیوال؛ به نظر شما یک مقدار سوال برانگیز نيست؟
اگر نوع سوالی که میکنید پشت آن این باشد که مساله سیاسی است...
همان. میخواهم به اینجا برسم که گویا مسئولین سینمای ایران این ادعا را میکنند که کن دارد کاملا سیاسی عمل میکند و فیلمهای ايرانی را نمیپذیرد و تصمیم گیریهای کن ناشی از سیاستهای دولت فرانسه و به طور کلی غرب در قبال ایران است...
نه. مسئولان سینمای ایران اشکال عمدهشان این است که اصلا نمیگذارند خود ايرانی ها در ایران درست فیلم بسازند. فیلمهایی هم که میسازند و نسبتا جالب است در فستیوال خودشان راه نمیدهند.
ولی وقتی کن آنها را قبول نمیکند، مدعی می شوند.
فیلمهای خوبشان را امسال اصلا در فستیوال خودشان راه ندادند حالا چطور میخواهند فستیوال بینالمللی مثل کن آنها را قبول کند.
همین ترانه تنهایی تهران در فستیوال فيلم فجر نبود و حذف شد ولی در کن قبول شده. حالا شاید همين مسئله، این بدگمانیها و تئوری توطئه را تقویت کند که کن فقط فیلمهایی را قبول میکند که اینها یعنی وزارت ارشاد ایران رد میکند. نظر شما چیست؟
آنها سلیقهای عمل میکنند. يعنی به جای اینکه کمک کنند به فیلمسازان ایران و راه را باز کنند، بیشتر امکانات بدهند و دست را بازتر بگذارند، دائما اینها را تحت فشار میگذارند. حتی فیلمهایی هم که قبلا اجازه نمایش گرفته، همانها را هم قلع و قمع میکنند و کوتاه میکنند و اصلا نمیگذارند بیاید روی پرده مثل سنتوری و غیره.
درمورد غیبت آقای کیارستمی کمی صحبت کنید. چرا فیلم کیارستمی حذف شد؟
ببینید در فستیوال کن، بیست تا فیلم از سراسر جهان میگیرند. از این بیست تا، سه تای آن سهم فرانسه هست. یعنی از ميان دویست تا فیلمی که در فرانسه ساخته میشود سه تاش در بخش مسابقه پذيرفته می شود. سه تا چهار تا فيلم هم مال آمریکاست. بنابراین فقط ده دوازده تا فيلم سهم بقيه جهان است.
شما بخش مسابقه و نخل طلا را میگویید.
بله.
آیا فيلم شيرين در بخشهای دیگر نمیتوانست باشد مثلا بخش ويژه؟
به هرحال لابد برای کمیته انتخاب جذاب نبوده است.
یا شايد کیارستمی قبول نکرد که فيلمش مثلا در بخش خارج از مسابقه باشد.
اين را از خودشان باید سوال کنید.
شما اطلاعی ندارید؟
من اطلاعی ندارم.
در مورد حضور مرجان ساتراپی در هیئت داوران چه نظری دارید، با توجه به اینکه فیلم او در سال قبل در بخش مسابقه بوده و حالا هم او را گذاشتند داور، آیا به نظر شما مرجان میتواند نماینده سینمای ایران باشد یا این انتخاب یک نوع دهن کجی به سينمای ايران است؟
نه نه به هیچ عنوان. یادمان باشد که خانم مرجان ساتراپی چندین سال پیش هم عضو هیات داوران کن در بخش نوعی نگاه بود. چهار سال پیش.
اما آن موقع هنوز فیلم نساخته بود و به عنوان نویسنده مطرح بود.
معمولا کسانی را که قبلا در کن فیلم دارند و فیلم آنها مطرح می شود یکی دو سال بعد به عنوان داور انتخاب میکنند برای بخش مسابقه. آقای کیارستمی هم در سال 1992 که فیلم زندگی ادامه دارد، خیلی مطرح شد در فرانسه، سال بعد ایشان را به عنوان داور کن انتخاب کردند.
آقای حقیقت چه چیز فستيوال کن بیشتر از همه برای شما جالب است؟
جالبی آن این است که یک حالت مکه را دارد. مثل اين که همه میروند زیارت. اینجا مکه سینمای جهان است و همه واجب الکن میشوند و شما تمام آدمهای جهان از حرفهایها و عاشقان سینما را میبینید که در اين جا جمع میشوند و موقعیت خیلی خوبی است که دوستان را از تمام کشورهای دنیا حالا چینی، هندی، آمریکایی، اروپایی، ایرانی و غیره شما یکجا هر سال در کن میبینید و محک خوبی است برای سینمای جهان. البته یادمان باشد که کن آخر دنیا نیست. این هم یکی از فستیوالهاست ولی خب اهمیت خاصی دارد.
به عنوان سوال آخر میپرسم، چه فیلمی امید دریافت نخل طلای امسال را دارد؟
به نظر من با توجه به ترکیب هیات ژوری امسال که شون پن هست و خیلی متعهد است و با توجه به اینکه اصلا مجموعه فیلمهایی که انتخاب کردند، اکثریت فیلمهای متعهد هستند؛ فکر کنم فیلمی که جنبههای متعهدانهای داشته باشد، خیلی شانس بیشتری دارد که جایزه ببرد.
هنرمند بازنشسته نمی شود
يادداشتی در باره مقاله «بابا لخت است» نوشته اميد مهرگان
مدتی پيش اميد مهرگان مقاله ای را در سايت رخداد چاپ کرد با عنوان بابا لخت است يا قضيه پدران هنرهای ايرانی که واکنش هايی را از سوی برخی از نويسندگان برانگيخت. من نيز همان موقع يادداشتی نوشتم و برای مسئولان سايت رخداد فرستادم و انتظار داشتم نوشته مرا که در واقع نگاهی انتقادی به ديدگاه مهرگان است منتشر کنند اما سايت رخداد اين کار را نکرد و حتی پاسخ ای ميل مرا نيز نداد. حال اين نوشته را اينجا منتشر می کنم:
اول از همه بايد بگويم من غالبا نوشته های اميد مهرگان را می خوانم و از نگاه انتقادی تند و راديکال او به پديده های فرهنگی و اجتماعی در ايران خوشم می آيد اما مقاله تازه او با عنوان « بابا لخت است» در سايت رخداد، به گمان من انحرافی در نوع نگاه مهرگان به حساب می آيد. از اين رو مرا برانگيخت تا اين يادداشت را در باره نگاه انتقادی انحرافی او در اين مقاله بنويسم.
من واقعا منظور آقای مهرگان را در مقاله «بابا لخت است» نمی فهمم. آيا ايشان با در داخل گيومه گذاشتن ’هنرمندان بزرگ و برجستهمان‘ می خواهند وجود هنرمندان بزرگ و برجسته را در سينما، ادبيات، نقاشی و تئاتر ايران انکار کنند. آيا از نظر ايشان پاس داشتن هنرمندان و ادای احترام به آنها عملی مذموم و ناپسند است و اگر مردمی قدر هنرمندان بزرگ خود را دانسته و از آنها ستايش کنند بايد آنها را ارتجاعی، رياکار و وقيح دانست.
آيا فقط در ايران است که مردم قدر هنرمندان بزرگ از نسل های گذشته را می دانند و برای آنها هورا می کشند؟
آيا ايشان واقعا نمی دانند که در غرب مردم تا چه اندازه برای هنرمندان واقعی شان ارزش و اعتبار قائل اند و حق آنها را به جا می آورند. اما ايشان به جای تشويق مردم به اين کار شايسته و پسنديده که در تمام فرهنگ ها رايج است و هيچ تعارضی هم با اصول مارکسيستی ايشان ندارد، به سرزنش مردم و منتقدان پرداخته و به تحقير آنها می پردازد. آن هم در زمانه ای که دولت و فرهنگ رسمی با اين کار مخالف است و بسياری از هنرمندان برجسته و واقعی اين سرزمين اعتباری نزد حکومت ندارند و آثارشان مخالف ارزش ها و اعتقادات رسمی حکومت تلقی شده و عملا از دايره فرهنگ رسمی حذف شده است.
آيا اگر هنرمندی پس از سال ها فعاليت هنری و توليد آثار ارزشمند، حال در سن پيری بخواهد کار تازه ای توليد کند مثلا تئاتری روی صحنه بياورد يا فيلمی بسازد، بايد از اين بترسد که ممکن است کار تازه اش همسنگ و هم وزن آثار گذشته اش نباشد و بعد از توليد به خاطر ساخت آن احساس خفت و شرمساری کند.
آيا هنرمندان بزرگ غرب اين کار را نمی کنند. آيا جان فورد، ويليام وايلر، کوروساوا، اورسون ولز، رابرت آلتمن، پيکاسو، دالی، دوک الينگتون و مايلز ديويس در سنين آخر عمر دست به توليد نزدند؟ آيا واقعا آخرين کارهايشان همان ارزش و اعتبار کارهای بزرگ اوليه آنها را دارد؟ آيا گاسفورد پارک آلتمن به اندازه مش يا نشويل اهميت دارد؟ آيا روياهای کوروساوا از نظر ارزش سينمايی در حد هفت سامورايی يا راشومون است؟
آيا اصلا بازنستگی در هنر معنا دارد که آقای مهرگان آن را به هنرمندان ما توصيه می کند؟
ايشان می نويسد:
« در این میان، فرآیند دیگری هم در جریان است که به توهمات پیرامون ’اساتید‘ و ’آثار بزرگ‘شان دامن میزند: سانسور و توقیف دولتی».
دوست دارم از آقای مهرگان بپرسم که آيا ايشان وجود هنرمندان بزرگ را در جامعه ايران انکار می کنند؟
اينکه برخی هنرمندان، شاعران، نويسندگان و فيلمسازان در دوره هايی واقعا پيشگام و پيشرو بوده اند و کارهايی کرده اند که عليرغم گذشت زمان هنوز زنده اند و همچنان واجد ارزش هنری اند و اين ارزش هنری را تنها يک عده منتقد يا توده عام بی سليقه يا دارای سليقه ارتجاعی و مبتذل به آنها نبخشيده بلکه ارزش خود را از زمان گرفته اند و ماندگاری آنها نشان دهنده کيفيت عالی هنری آنهاست.
متهم کردن هنرمندانی چون مهرجويی به سوء استفاده از سانسور و قهرمان نمايی و مظلوم نمايی، اگر از روی بدجنسی نباشد، نابخردانه ترين سخنی است که می توان از يک نويسنده مدعی انديشه انتقادی سراغ داشت. آقای مهرگان بسياری از فيلمسازان ايرانی را به بهره جويی از سانسور دولتی در ايران متهم کرده اند و معتقدند که سانسور باعث مطرح شدن آثارشان در جشنواره های خارجی و استقبال مردم از آثارشان در داخل کشور شده است. اينکه اشتياق فزاينده ای برای ديدن آثار توقيفی و قربانی سانسور به وجود می آيد، منحصر به ايران نيست بلکه پديده ای جهانی است. اين اشتياق در مورد ديدن فيلم های سالو(پازولينی) و داستان او(The Story of O) و توبه چنگيز آبولادزه بعد از توقيف طولانی آنها از سوی نهادهای متولی سانسور در اروپا نيز وجود داشت. آيا می توان سازندگان اين فيلم ها را به سوء استفاده از سانسور متهم کرد؟ سوال من از آقای مهرگان اين است که چگونه فيلمی که از سوی دولت توقيف می شود و اجازه اکران عمومی نمی يابد می تواند مورد استقبال عمومی در ايران واقع شود؟ اگر منظورشان توزيع قاچاق فيلم های آنهاست که از اين بابت قاعدتا نبايد چيزی عايد اين فيلمسازان شود. بنابراين ضرر مالی هنگفت فيلمی را که توقيف شده چه کسی می دهد؟ آيا سانسور در اين مورد هم به فيلمساز نفعی رسانده است؟
آقای مهرگان از قربانيان واقعی سانسور در ايران حرف می زند. دوست دارم از ايشان بپرسم که منظورشان از قربانيان واقعی سانسور چه کسانی اند؟ کدام فيلمساز يا نويسنده از نظر ايشان قربانی واقعی سانسور در ايران بوده و مثل بقيه فيلمسازان و هنرمندان فرصت طلب دست به مظلوم نمايی و قهرمان نمايی نزده است؟
آيا ممکن است به ما بگويند اين قربانيان واقعی سانسور در مقابل چه کرده اند؟ آيا سکوت کردند و هيچ صدای اعتراضی از آنها شنيده نشد؟ اگر چنين کرده اند آيا از نظر آقای مهرگان يک ارزش است و در مقابل همه آنها که دست به اعتراض برداشته اند، قهرمان نمايی و مظلوم نمايی کرده اند؟
ايشان می گويند قصدشان دفاع از سانسور نيست اما چگونه می توان فيلمسازی مثل مهرجويی را که همواره قربانی سانسور بوده متهم به سوءاستفاده از سانسور کرد اما به دفاع از سانسور متهم نشد.
ايشان می گويند « این خود ریشه در این اسطورۀ فراگیر دارد که هر آنچه را دولت و جامعه منع کنند ضرورتاً یک شاهکار است و هر آنچه اقبال عمومی بیاید ضرورتاً بد، یا بازهم، ضرورتاً یک شاهکار است».
معلوم است که هرآنچه سانسور يا منع شود يک شاهکار نيست؟ چه کسی چنين ادعايی کرده است؟ اين « اسطوره فراگير» را ايشان از کجا به دست آورده اند؟ چگونه می توان در باره ارزش يک اثر هنری بدون ديدن آن و قبل از نمايش آن داوری کرد؟ آيا همه کسانی که از فيلم سنتوری دفاع کرده اند، دفاعشان تنها به اين دليل بوده که اين فيلم توقيف شده است؟ آيا ايشان نقدهايی را که در همان اولين شب نمايش اين فيلم در جشنواره فيلم فجر قبل از توقيف رسمی آن از سوی دولت، نگارنده و احمد مير احسان بر آن نوشته ايم خوانده اند که اين گونه با قاطعيت در مورد مدافعان فيلم حرف می زنند؟ آيا دفاع نگارنده، مير احسان و بسياری ديگر از منتقدان سينمای ايران از فيلم سنتوری صرفا به دليل استفاده آن از « آهنگ های شيش و هشتی شبه لوس آنجلسی» آن بوده است؟ روشن است که آقای مهرگان دارد سفسطه می کند و با ژستی فخيمانه و عاقل اندر سفيه همه دوستداران اين فيلم را به باد سرزنش و انتقاد گرفته و لذت آنها از فيلم را «بدوی» معرفی می کند.
ايشان به فيلمسازی مثل مهرجويی توصيه می کند که دست از « ارژينال سازی» بردارد و برود از روی دست فيلمسازان خارجی فيلم بسازد يا اينکه اصلا خيال ايشان را راحت کند و دست از فيلم ساختن بردارد. می گويند آرزو بر جوانان عيب نيست. اما بعيد می